دشمنان جسورِ حماقت

به قلم آقای مرادی دبیر فلسفه

  1. «وحدتی با خود، دیگری و طبیعت.» این عبارت، روح استخراج شده از فلسفۀ رمانتیک­های آلمانی در اوایل قرن 19 بود. پیوندی میان تمامی قوا. وحدتی میان آنچه زیباست، آنچه اخلاقی است، آنچه به­کار می­آید و آنچه باورها، ایده­ها و حقیقت­جویی را در من به جریان در­می­آورد. در سفری ادیسه­وار در دل تاریخ و طبیعت. وحدتی پرتنش و قوام­بخش با خود، دیگری و طبیعت.
  2. آنچه که -در ساختار مدارس و دانشگاه­ها در شرایط حاضر- به معنای رسمی از کلمۀ تعلیم و تربیت قصد شده­است، احتمالا بی­ارتباط با قصد و انگیزۀ رومانتیک­های آلمانی و در معنای موسع­تری تحت نام فلسفه بوده است. آموزشی نه مبتنی بر وحدت قوا؛ یعنی دریافت هماهنگ من از موضوعات، بلکه آموزشی مبتنی بر تفرقه و گسست علوم و شاخه­ها به همراه تنگ نظری­ها بوده است. آموزشی کانالیزه شده، سرد و تاریک.
  3. «خب، در مورد چی باید صحبت کنیم؟» شروعی قابل حدس برای کلاس­های فلسفه. حرافی مربوط به کلاس های گفتگوی آزاد است. فلسفه با سکوت آغاز می­شود. آزادی بیان خوب است اما فلسفه با آزادی تفکر کار دارد. فلسفه کودکی است که بی­تعارف و سرراست می­گوید پادشاه لباس بر تن ندارد. کار فلسفه تبدیل حماقت به چیزی شرم­آور است.
  4. دکتر سعدی تماس می­گیرد: «فلسفه درس می­دهی؟» بی­رغبتی­ام از آموزش فلسفه در مدارس را نشان می­دهم. اصراری نمی­کند. چند روز بعد شمارۀ مدرسه را از دکتر سعدی می­گیرم. حرفهایم با دکتر ملکی­پور گل می­اندازد. می­گوید دوست دارد اگر به عقب برگردد فلسفه بخواند. بدون ادا و نمایش هم می­گوید. در دلم می­نشیند. ایده­هایم را می­گویم. با لبخند حمایت می­کند.
  5. برای آموزش فلسفه به چشم­ها نیاز دارم. به حرکت سر و ابروها، به نفس های عمیق و لب گزیدن­ها. به درخود فرورفتن­ها، به وقفه­ها و سکوت، به جدل­ها و نارضایتی­ها، به حضور دانش­آموزانم نیاز دارم. دریغ! سالی که گذشت سهم کمی از اینها برای ما بجا گذاشت.

آخر: روزها به سختی سپری می­شدند.  نفس راه خودش را پیدا نمی­کرد. لحظه ها به سنگینی روی شانه هایم سوار شده بودند. در بستر بیماری با بی­رغبتی تلفن همراهم را برداشتم. پیام­های دانش­آموزانم غم­هایم را مثل دبه­ی روغن آب کرد. همان­هایی که از جانب ما متهم به بی­مهری و بی­تفاوتی هستند. آن­ها مشتاق کلاس­ها شده بودند. دشمنان جسورِ حماقت.