دشمنان جسورِ حماقت
به قلم آقای مرادی دبیر فلسفه
- «وحدتی با خود، دیگری و طبیعت.» این عبارت، روح استخراج شده از فلسفۀ رمانتیکهای آلمانی در اوایل قرن 19 بود. پیوندی میان تمامی قوا. وحدتی میان آنچه زیباست، آنچه اخلاقی است، آنچه بهکار میآید و آنچه باورها، ایدهها و حقیقتجویی را در من به جریان درمیآورد. در سفری ادیسهوار در دل تاریخ و طبیعت. وحدتی پرتنش و قوامبخش با خود، دیگری و طبیعت.
- آنچه که -در ساختار مدارس و دانشگاهها در شرایط حاضر- به معنای رسمی از کلمۀ تعلیم و تربیت قصد شدهاست، احتمالا بیارتباط با قصد و انگیزۀ رومانتیکهای آلمانی و در معنای موسعتری تحت نام فلسفه بوده است. آموزشی نه مبتنی بر وحدت قوا؛ یعنی دریافت هماهنگ من از موضوعات، بلکه آموزشی مبتنی بر تفرقه و گسست علوم و شاخهها به همراه تنگ نظریها بوده است. آموزشی کانالیزه شده، سرد و تاریک.
- «خب، در مورد چی باید صحبت کنیم؟» شروعی قابل حدس برای کلاسهای فلسفه. حرافی مربوط به کلاس های گفتگوی آزاد است. فلسفه با سکوت آغاز میشود. آزادی بیان خوب است اما فلسفه با آزادی تفکر کار دارد. فلسفه کودکی است که بیتعارف و سرراست میگوید پادشاه لباس بر تن ندارد. کار فلسفه تبدیل حماقت به چیزی شرمآور است.
- دکتر سعدی تماس میگیرد: «فلسفه درس میدهی؟» بیرغبتیام از آموزش فلسفه در مدارس را نشان میدهم. اصراری نمیکند. چند روز بعد شمارۀ مدرسه را از دکتر سعدی میگیرم. حرفهایم با دکتر ملکیپور گل میاندازد. میگوید دوست دارد اگر به عقب برگردد فلسفه بخواند. بدون ادا و نمایش هم میگوید. در دلم مینشیند. ایدههایم را میگویم. با لبخند حمایت میکند.
- برای آموزش فلسفه به چشمها نیاز دارم. به حرکت سر و ابروها، به نفس های عمیق و لب گزیدنها. به درخود فرورفتنها، به وقفهها و سکوت، به جدلها و نارضایتیها، به حضور دانشآموزانم نیاز دارم. دریغ! سالی که گذشت سهم کمی از اینها برای ما بجا گذاشت.
آخر: روزها به سختی سپری میشدند. نفس راه خودش را پیدا نمیکرد. لحظه ها به سنگینی روی شانه هایم سوار شده بودند. در بستر بیماری با بیرغبتی تلفن همراهم را برداشتم. پیامهای دانشآموزانم غمهایم را مثل دبهی روغن آب کرد. همانهایی که از جانب ما متهم به بیمهری و بیتفاوتی هستند. آنها مشتاق کلاسها شده بودند. دشمنان جسورِ حماقت.